مرکز خدمات روانشناسی و مشاوره آوین
Avin Counseling and Psychology Center

   گره
سه شنبه ۲۶ مهر ۱۳۹۰
نویسنده: 
مترجم/منبع: 
دوران سختی بود انگار همه چیزدر زندگیم گره خورده بود، بیماری مادر، کسالت پدر، دوری برادر و کاری یکنواخت و کسل کننده که تنها با انگیزه مادی به آن می پرداختم. واقعا زندگی سخت و بدتر از آن یکنواخت و کسل کننده ای بود. در اوج این مشکلات تصادف کردم و پایم شکست و در بیمارستان بستری شدم. نمی دانستم به چی فکر کنم، به بیماری مادر، قلب ضعیف پدر، دوری برادر یا از دست دادن شغلم. با این افکارآن شب حتی با قرص خواب آور خوابم نمی برد تا اینکه یادم آمد روز قبل از خداوند خواسته بودم زندگیم را از یکنواختی در آورد و حالا می دیدم که خالق مهربانم به ندای قلبم پاسخ مثبت داده بود؛ من در مکانی جدید و بین افرادی جدید قرارگرفته بودم. با این افکار خنده ام گرفت و در آن نیمه شب برتخت بیمارستان ودرتنهایی وتاریکی شروع به خندیدن کردم. خنده ای که کم کم به قهقهه تبدیل شدو از صدای آن پرستار سراسیمه و وحشت زده به بالینم آمد و به تصور اینکه دیوانه شده ام با چشما ن از حدقه در آمده مرا نگاه می کرد که جریان را برایش تعریف کردم. حالا او بود که بلندتر ازمن می خندید. روز بعد جریان "لطف خداوند و خنده های شبانه من" در تمام بخش پیچید و بیمارانی که می توانستند حرکت کنند و پزشکان و پرستاران با خنده به عیادتم می آمدند و از من می خواستند جریان را برایشان تعریف کنم. خلاصه همین جریان باعث شد با تمام افراد بخش آشنا شوم و در هر فرصتی اتاقم مملو از دوستان جدیدم شود. بطوری که بعد از ۹ روز به سختی از اتاق جدید و دوستانم جدا شدم و با خاطراتی خوش به خانه برگشتم. جالب اینکه در همان ایام کاری در منزل به من محول شد که هم از نظر نوع کار و هم از نظر مادی بسیار بهتر از شغل سابقم بود و مهمتر آنکه در آن دوران من و مادر و پدرم از رسیدگی به هم و بودن در کنار هم نهایت بهره را بردیم.

تجربیات مثبت خود را برای ما ارسال کنید:
عنوان    
نویسنده
منبع
متن  
 

خانه |تازه ها | دانستنی های روانشناسی | کارگاه های آموزشی | صحبت با مشاور | آزمون های روانشناسی | درباره ما | تماس با ما | En| FAQ