مرکز خدمات روانشناسی و مشاوره آوین
Avin Counseling and Psychology Center

   یک حکایت
یكشنبه ۷ اسفند ۱۳۹۰
نویسنده:رزيتا نيلچيان
مترجم/منبع:به نقل از اوشو

روزی پیرمردی کشاورز به خدای خود گفت: «نگاه کن تو شاید خدا باشی و دنیا را خلق کرده باشی، اما من باید چیزی به تو بگویم: تو کشاورز نیستی. تو حتی الفبای کشاورزی را نمی‌دانی و باید چیزهایی یاد بگیری.»
خداوند گفت: «اندرز تو چیست؟»
کشاورز گفت: «یک سال به من فرصت بده و همه چیز را به من بسپار آن‌گاه خواهی دید كه چه اتفاقی خواهد افتاد. دیگر فقری باقی نخواهد ماند»
خداوند موافقت كرد و یک سال را به مرد داد. چون پیرمرد بهترین‌ها را می‌خواست و فقط به بهترین‌ها فکر می‌کرد- نه تندری، نه طوفانی، و نه هیچ خطری برای محصولات پیش نیامد. همه چیز خوب و راحت بود و او بسیار خوشحال. گندم‌ها رشد کردند و بسیار بلند شدند. هرگاه او آفتاب می‌خواست، هوا آفتابی می‌شد و هرگاه باران می‌خواست به قدر کافی می‌بارید. در این سال همه چیز خوب و مناسب بود.
گندم‌ها سریع رشد کردند. کشاورز با خود می‌اندیشید: «ببین این بار محصولات به‌گونه‌ای خواهند بود که تا ده سال حتی اگر هیچ‌کس هم کار نکند، غذای کافی برای همه وجود خواهد داشت»؛ اما وقتی نوبت به درو کردن محصول رسید، هیچ گندمی در سنبله‌ها نبود. کشاورز شگفت‌زده شد و از خدای خود پرسید: «چه شده؟ چه اتفاقی افتاده؟»
خداوند گفت: « تو از همه چیزهای بد حذر کردی. از آنجایی که هیچ چالشی نبود، هیچ تعارضی نبود و هیچ اختلافی نبود، گندم‌ها ناتوان باقی ماندند. کمی درگیری و مبارزه ضروری است. طوفان‌ها و رعد و برق لازم‌‌اند؛ زیرا که آن‌ها طبیعت درون گندم را متحول می‌سازند».
کمی چالش و مبارزه اجتناب‌ناپذیر است. ما در طوفان‌ها، رعد و برق، و غم پربارتر می‌شویم.


تجربیات مثبت خود را برای ما ارسال کنید:
عنوان    
نویسنده
منبع
متن  
 

خانه |تازه ها | دانستنی های روانشناسی | کارگاه های آموزشی | صحبت با مشاور | آزمون های روانشناسی | درباره ما | تماس با ما | En| FAQ