مرکز خدمات روانشناسی و مشاوره آوین
Avin Counseling and Psychology Center

   سنگ های ما
یكشنبه ۷ اسفند ۱۳۹۰
نویسنده:پرنيان احساني
مترجم/منبع:

مردی در بیابان گم شده بود، گرمازده، تشنه، و خسته. در حین جستجو به محلی رسید با مردمی کوته‌فکر و خودخواه. آن‌ها نه فقط به او كمك نکردند، بلكه او را از آنجا بیرون هم كردند. مرد نگاهی به پشت سر کرد. سپس سنگی برداشت و در کیفش گذاشت. با خود گفت: ‌«این را به‌خاطر خواهم سپرد». کمی که رفت، به مردانی برخورد با جامه‌هایی فاخر و جواهراتی گران‌بها. یکی از آن‌ها با تمسخر به او اشاره كرد و دیگران هم به او و لباس‌های کثیف و کهنه‌اش خندیدند. مرد سر پایین انداخت و درحالی‌که به راه خود می‌رفت، سنگی بزرگ‌تر برداشت و در كیف گذاشت و گفت: «این را نیز به‌خاطر خواهم سپرد». به درختی رسید. در سایه‌اش نشست و خوابش برد. بیدار كه شد، دید جز کیف سنگ‌ها همه چیزش به غارت رفته بود. باز سنگی بزرگ‌تر یافت و گفت: «این را هم به‌خاطر خواهم سپرد». در راه همچنان که از ستم‌های بیشتری رنج می‌برد، سنگ‌های بیشتری جمع و بار خود را سنگین‌تر می‌کرد. عاقبت روزی پی برد که دیگر نمی‌تواند به راهش ادامه دهد، چرا كه کیفش پر شده بود و حمل آن دشوار. سنگ‌ها آن‌چنان برایش مهم بودند که نمی‌توانست آن‌ها را جا بگذارد. آن‌ها مرکز اصلی زندگی‌اش شده بودند. دیگر، تنها چیزی که داشت سنگ بود و سنگ. هر روز آن‌ها را از کیفش بیرون می‌آورد، می‌شمرد، و تمیز می‌کرد. او از سنگ‌ها مراقبت می‌کرد و مدام راجع به آن‌ها با دیگران سخن می‌گفت. بدون آن‌ها چه می‌کرد؟ او نمی‌توانست از سنگ‌هایش دست بردارد و همان‌ها موجب فرسودگی‌اش می‌شدند.
بسیاری از افراد كوله‌باری از خشم، نفرت، و سرزنش را در درون خود حمل می‌كنند كه چه بسا بیش از خود آن‌ها باعث آزارشان می‌شود. اما باید انتخاب كرد: غرق ‌شدن در باتلاق خشم، نفرت، و درماندگی یا رهایی از آن‌ها، انتخاب درست كدام است؟


تجربیات مثبت خود را برای ما ارسال کنید:
عنوان    
نویسنده
منبع
متن  
 

خانه |تازه ها | دانستنی های روانشناسی | کارگاه های آموزشی | صحبت با مشاور | آزمون های روانشناسی | درباره ما | تماس با ما | En| FAQ