مرکز خدمات روانشناسی و مشاوره آوین
Avin Counseling and Psychology Center

   روایتی کوتاه از فراز و نشیبی دشوار، اما پایدار؛ روایتی کوتاه از دوستی با کودک درون
یكشنبه ۷ اسفند ۱۳۹۰
نویسنده:زينب
مترجم/منبع:

کمی غافلگیر شده‌ام.
از مواجه شدن با آرامشی تازه خوشحالم.
هیچ نمی‌دانم چه روزهایی در پیش دارم، اما آینده را گنگ نمی‌بینم.
به سوخته‌ها، خاکسترها، و بربادرفته‌ها می‌اندیشم. هر ثانیه‌اش به نظرت چقدر می‌ارزید؟
هر شب که به خواب می‌رفتی؟ هر دستی که می‌رفت تا حقیقتی را لمس کند و نمی‌کرد؟
هر نفسی که می‌رفت و می‌آمد تا لحظه‌ها را به‌هم وصل کند، تا مگر جوانه‌ای سربزند از زمین خشک؟
و هیچ اتفاقی نمی‌افتاد.. .
و حالا گریه آن روزهایش در گوشم است. می‌بینمش که می‌دود، می‌گریزد، زمین می‌خورد، و غریبی می‌کند.
درست است که حالا ایستاده، ترمیم شده، و درد ندارد، اما صدایش تازه دارد به گوش می‌رسد. حالا بعد از حدود سه سال، دستانم را ازهم می‌گشایم و آن کودک نحیف، صورت اشک‌آلودش را در سینه‌ام پنهان می‌کند و گریه‌اش را، که از جنسی دیگر است، ادامه می‌دهد. چنگ می‌اندازد و رها نمی‌شود، حتی یک لحظه! می‌دانم که باید دست‌های گرمم را محکم دورش حلقه کنم و زمزمه کنم که: خیلی دشوار است، اما همه چیز درست خواهد شد. آرام، آرام!
کودک بغض‌اش را تمام کرده، آرام گرفته، و به خواب رفته است. هنوز هوا سرد است. هنوز برف می‌بارد و کودک می‌داند چشم که بگشاید، رختخوابش خیس نیست و رؤیاهای تلخ دور شده‌اند. می‌داند که تنها و رهاشده نیست... و «من» نیز صبح آرام چشم می‌گشایم و از شروع روزی دیگر نمی‌هراسم. تعجب می‌کنم. دیشب چه آرام به خواب رفتم. هیچ رؤیایی به سراغم نیامد، اما لحظه لحظه آرامش خواب دیشب را دریافتم!
من زنده‌ام و جاری...
این می‌تواند روایتی کوتاه از پیوند هریک از ما با «خود» باشد. پیوند با بخشی از خود که یا آن را به فراموشی سپرده‌ایم یا در شلوغی اتفاق‌ها گم کرده‌ایم.



تجربیات مثبت خود را برای ما ارسال کنید:
عنوان    
نویسنده
منبع
متن  
 

خانه |تازه ها | دانستنی های روانشناسی | کارگاه های آموزشی | صحبت با مشاور | آزمون های روانشناسی | درباره ما | تماس با ما | En| FAQ